گاهی دلم می خواد برم روی سد و خودمو پرت کنم تو توربین هاش تا آب تمام شهر طعم خون بگیره !
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 18:23 توسط هنی
|
سرما از دستکش نفوذ می کرد . برفم اروم اروم میبارید . بی اختیار چشم تو چشمش
شدم.چشمای عسلیش یاد غمام مینداخت .اما نمی دونم چرا نمیشد ازش چشم بردارم . ده
دوازده سالش بیشتر نبود دمپایی پاش بود و دستا و پاهاش از سرما کبود شده بود .مرغ
عشق زرد رنگیو زیر کاپشن پاره پورش قایم کرده بود تا برف خیسش نکنه ..
خانم فال میخوای؟؟
(دلم نیامد بهش نه بگم)
-چنده؟
-هر چی کرمته..
(تو کیفم یه دوتومنی بود و بس ..موندم چیکار کنم؟!!.. خلاصه تو
این برف پیاده تا خونه ..)
-پول خرد داری؟
-نه والا.دشت نکردم هنوز
(هی این پا و اون پا )
-سرمو که بلند کردم باز یه جفت چشمای عسلی که انگار اومده بود تا منو دیونه کنه...
(گور پدر پول)
-بیا بقیشم مال خودت
فالارو از جیبش کشید بیرون
هی پرندرو تکون داد تا فالو بکشه بیرون.اما پرنده هم انگار امروز تو حس فال کشیدن
نبود
-ول کن بدبختو.کشتیش.خودت یکیو بده
(یهو چشاش برق زد)
-خانم من دستم خوبه !رد خور نداره
(خندم گرفت )
-پس چرا این حیون بدبختو با خودت اوردی دیگه؟
-اینجوری بیشتر می خرن.مردم دوس دارن فکر میکنن این درستره
- ok یکیو بده حالا
(موندم چی نیت بکنم!وقتی از همه جا بریدی دیگه برات هیچی فرق نمیکنه چه برسه که
بخوای نیت فال حافظم بکنی!)
-بفرما!
فال گرفتمو پیاده راه افتادم .حتی حوصلم نیامد بازش کنم .. برف میبارید و من بازم
غرق بودم تو خودم...!
خونه که رسیدم لباسام خیس بود دست کردم تو جیبم فاله خیسه خیس بود .خواستم باز
نکرده بندازمش دور .اما نمی دونم چی شد که ننداختمش ..
حالا...
فقط اشکه که میاد پایین و تنها چیزی که جلوی چشمامه یه جفت چشم عسلیه که دستش خیلی
خوبه حتی برای ادمایی که حوصله نیت کردنم ندارن...!
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زجر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و اخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
انچنان در هوای خاک درش
می رود اب دیده ام که مپرس
...
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:43 توسط هنی
|
هر وقت که تو چشمهام نا امیدی موج می زد نگاهم می کردی و می گفتی " واقعا که ! باورم نمیشه که اینقدر ضعیف باشی مطمئنم که اگر دوباره شروع کنی موفق می شی تو می تونی ! تو قوی ترین دختری هستی که من تو زندگیم دیدم" همین جمله برام بس بود ...
آخرین باری که ناامید شدم پشت شیشه چشمام به نفست بود که بالا می رفت و پایین نمی آمد و چشم های ماتت که دیگه کسیو نمی دید٬ اونجا بود که نا امید شدم و تو نگفتی که مطمئنم می تونی !! حالا هر روز به این فکر میکنم ناامیدی من بود که تورو کشت ٬ اگر ناامید نمی شدم شاید ...
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:9 توسط هنی
|
تمام ذهنم رابرای توشتن متمرکز می کنم و هیج واژه ای چز واژه دلتنگی ...
"د" دوستت دارم های بسیار که در قلبم جا ماندند و ماسیدند و گفتنش برای همیشه دیر شد ..
"ل" لحظه های تلخ بی تو بودن ُ لحظه های پر از تکرار و تمام نشدنی پس از تو . لحظه های خالی از تو
لحظه های نفرت انگیز بی تو زیستن ...
"ت" تنهایی های من بی تو ُ تر س بی تو نفس کشیدن . تنفر من از زندگی و تنهایی و تنهایی ...
"ن" نبودن تو ُ نبودن تو ُ نبودن تو
"گ" گریه ُ گریه ُ گریه ُ گریه ...
"ی" یأس پایان ناپذیر من .....
از بی تو زیستن و برای تو نوشتن ....
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:17 توسط هنی
|
آخرین باری که نوشتم کی بود ؟ ۲ سال پیش و بعد از آن بارها نوشتم و پاره کردم .نوشتم و پاره کردم ... راستی چرا ؟ من که همیشه از خود سانسوری بیزار بودم بخاطر چی و بخاطر کی ؟ امروز اینجا نشستم و می نویسم اینجا روی خاک گور سرد مادرم بعد از روزها و هنوز یک چیز را زمزمه می کنم..چرا تو ؟چرا حالا؟ و جز زوزه باد توی گورستان سرد هیچ نمی شنوم و هیاهویی که چه زود خاموش خواهد شد . و آن هم بعد از روزها برای تو نوشتن و برای مرگ تو نوشتن از هر کاری سخت تره و هرکز کلماتی که احساس واقعیمو بیان می کنه را نخواهم نوشت چون نمی تونم . از مرثیه سرایی برایت بیزارم . از خدا بیزارم . از خودم بیزارم . از تمام مردمی که سعی می کنند به من بگویند مرگ حقه بیزارم و از تمام لحظاتی که مجبورم بی تو سرکنم بیزارم
اگر باز گردی .. اگر باز گردی ..
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:13 توسط هنی
|

آغاز است یا پایان نمی دانم تنها یک چیز را می دانم دردناک است ...دردناک!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:22 توسط هنی
|
شب عید ماهی نخرید،می گفت می میره و ناراحت می شم ! به مرگ ماهی فکر کرد اما به مرگ ماهی فروش نه …
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:17 توسط هنی
|
شادی جایی در درون قلبم ندارد ! اندوه
زیباترین و خلاصه ترین واژه گفتنی است ! در دنیای وحشت و مرگ و هراس،
دنیایی که هنوز تعصب دختراکان را زیر سم هایش می درد و دنیایی که اعتراض
حکم آشوب دارد و شایسته سرکوب و سرزنش است ، دنیای پایان نیافتنی
الیورتویست های کوچک بیشمار که تقاضای بیشتری دارند از آنچه ظاهراحق اشان
است … خسته ام ! به پایان نزدیکم ! نزدیکم !!
یک دقیقه به احترام دعا دخترک مظلوم کردوتمام دختران و زنانی که بی رحمانه به قتل می رسند سکوت کنید
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:17 توسط هنی
هر بار که تصمیم به نوشتن می گیرم یقین می دانم که حادثه ای در درونم
جاریست بی انکه بدانم چیست و در کجای این منیت بی ثبات من نهفته است وجودم
سر تاسر اضطرابی عجیب می گردد ساعتها تلاش می کنم بیاندیشم به آنچه
اندیشیدنی نیست و می گریم به انچه قابلیت درد را ندارد ، چرا که خلایی
مطلق است.شاید این دیدگاه از نظر بسیاری پذیرفتنی و از دید بسیاری نامعقول
و خطایی بزرگ است ، هر چند باور ندارم پراکنده گویی های ذهن خسته از
اندیشه های پوشیده از غبار ناباوری و ترس قابل درک و پذیرش برای
خوانندگانم باشد .. گاه ننوشتن بهتر از نوشتن است …. .
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 7:16 توسط هنی
نمی دونم از کجا شروع شد ، اصلا یادم نمی اد ، این حس جدید .. تنید و تنید
و تنید .. تا به خرخره ام رسید و دار شد توی روح کم رنگ انسانیت نداشته ام
، بعد چرخید و جرخید تا جایی همه وجودم شد اضطراب نفرت ، نفرت از خودم !
بهش که فکر میکنم می بینم اظطراب پوستمو می ترکونه و از شقیقه هام می زنه
بیرون .دلم می خواد همه تن بشه روزنه تا بریزه بیرون این دلشوره ، این
نفرت ، باید روزنه ها رو بزرگ کرد ، یک کارد و تا دسته … که برسه به
انتهای نداشته گم شده ام ، بیرون بریزه این نفرت ناشناخته از حس بودن و …
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 7:15 توسط هنی
ترس ! بیا بازی کنیم ، چشمانت را می بندم ! اما تورا بخدا مرا پیدا نکن
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 7:13 توسط هنی
Hey sAD GRIL
dont cry ..Dont cry ….
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 7:13 توسط هنی
بهش می گن بازی یلدایی ! چراشو نمی دونم اما من اسمش را همین جا عوض می کنم می گدارم بازی حقیقت ! ح ق ی ق ت !! از گذشته ها نمی گم چون معتقدم گذشته ها گذشتن و باید فراموش شن ! آینده هم برای ادمی مثل من سرابه ! پس ؟! فقط و فقط حال ! از سهراب ، فروغ و محمد , حسین عزیز هم به خاطر دعوتشون تشکر می کنم !
طاقت
یکنواختی را ندارم ، مدام باید تغییر کنم و تغییر بدهم ، یکنواختی از
زندگی دلسردم می کنه ، هیچ چیز تو زندگیم بیش از چند ماه دوام نمی اره و
مرتب تغییر می کنه بجز احساسم نسبت به ادمها ، که اگر اونم تغییر کنه سخت
عوض میشه !
از
مهمانی رفتن و مهمانی دادن با ادمهایی که با هام هم سویی فکر ندارند خوشم
نمی اد و نمی تونم و نمی خواهم احساس ناخوشایند با اونها بودن را مخفی
کنم و در 95% اوقات نمی تونم جلو زبونم را در انتقاد بگیرم !
دوست دارم لایت موزیک گوش کنم ، قهوه بخورم و کتاب بخونم ! ( از چایی بدم می اید ) ،
عاشق
حیوانات هستم مخصوصا گربه ها ! اما خزنده ها رو دوست ندارم ، تلاشم برای
ایجاد علاقه و نترسیدن از خزنده گان هرگز نتیجه نداده !!
دوست دارم تو حرکات و اتفاقات طبیعت دقیق بشم ، عکاسی را خیلی دوست دارم و گرفتن عکاس های گنگ و عجیب و غریب را بیشتر دوست دارم
از اناهیتا ، انوش ، برنادت ، دخترک و سیمای عزیز و هر کسی که این پست را می خونه و این بازی را انجام نداده برای ادامه این بازی دعوت می کنم
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 7:11 توسط هنی
هی ! من هنوز درگیر یک احساس کهنه ام ….
نطق خارج از دستور: میرا عجیب روحم را خراشید، مرگ زیباترین پایان برای لبخندهای یخ زده بود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:9 توسط هنی
با همه وجودم تلاش می کنم تا
از این واژه دوری کنم اما نمی شود .. چراغ های یکنواخت خیابان پاییزی با
سوزهای زمستانیش ، مردم یکنواخت هر روزی پیچیده در لباس های گرم عاری از
گرمای زندگی اشان ؛ رفتگر های خسته که هزار بار مرگ برگ را نفرین می کنند
، مرد کوتاه هر روزی با نگاه های عجیبش و سلام آرام و خفه مرد صبگاهی با
تمام تلاشش و من هرروز فکر میک نم او کیست؟ چرا از سلام های بی جواب خسته
نمی شود دخترکی با کاپشن قرمز و من .خ س ت ه از این
زندگی یکنواخت که حتی ابرهای اسمانش یک شکل شده اند .. و این خوره بی
تفاوتی پیش می رود و من محکومم به تبعید و نجوایی آرام …
من خ س ت ه ا م
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:6 توسط هنی
بار اولم نیست ..
بار آخرم هم نخواهد بود
کی چه وقت & چگونه & کجا
نمی دانم
آنجا که روح سرگردانم امان دهد
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:3 توسط هنی
گریه نکن گلم ، من دل نازکم
- کی گریه نکنه عزیزم ؟
کودک درونم !
- می دونی دلم چی می خواد ؟
بستنی !!
-نه ! دلم می خواد بغلت کنم ! تو رو نه ها ! کودک درونتو ! منم نه ها ! کودک درونم !
هان؟
- می پوشم گرمم میشه ! در میارم سردم میشه ! تو بودی چیکار می کردی؟
خودکشی
چرا ؟ چون سردو گرمت میشه ؟
نه ! چون دیگه حالم از کودک درونم بهم می خوره !
- با چی خودکشی کنیم ؟
- من و کودک درونم !
دار
نه ! دارو دوست ندارم ! قرص!! دلم یک مشت قرص می خواد !!
دار خوبه ! تو هوا دست و پا می زنی و عین سگ جون می دی ! در عین بیجارگی و بدون راه در رو .. نه میشه فریاد زد .. نه میشه فرار کرد
- اره ! با ۱ طناب زرد !! ترکیب سیاه وجودم با زردی طناب خیلی زیباست نه ؟
با استفراغ زرد و خون قرمز .. زیباست
- بذار سبز نفرت انگیز اینجا هم باز منشا نفرت باشه !
اما من سبزو دوست دارم
- اره ! عشق تو و نفرت من ! ترکیب قشنگیه نه ؟
خوبی؟
نه !!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 21:38 توسط هنی
|
و اسارت کلمات در روح نا فرمان
پیشرویست تا مرز جنون
انجا که خنده های تلخ ،فرمان مرگ حسرت اشک را صادر می کنند

تا سراب احساس چند قدم باقیست ؟
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:15 توسط هنی
|

.....
اینجا خاموشی جاودان
بال و پر گسترده بود
این نغمه های شوم
در آغوش جاودان مرگ
بکارت می باخت
و کودک جنون متولد می شد
رشد می کرد
و در مرز فاجعه
می مرد ....
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:23 توسط هنی
|

چهار پایه تبسم کوتاه بود برای رسیدن به فسیل خاطرات
دیدم جنازه صبح را
که تا دیر وقت دست و پا می زد برای رسیدن
و هراس را دیدم که مدام می خندید
و انتـــــــــــــــــــــظار
آه حسرت می کشید
چهار چوب ذهن را گشودم تا خدا را تماشا کنم
ولی چشمانم را باد برد
و یخ منطق آبم کرد
امروز روحم در بستر نخوت
مدام هذیان خاموشی می گفت
و تبسم نبض سکوت می گرفت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:33 توسط هنی
|

آاآاآی ی ی ناتیلــــــــــــــــــــــــوس ...
نسبت تیـــــــرگی بیگانگیم تا تـــــــــابانی مفهوم حضور
به نسبت قطریست از قطرهایت به دیگری
نطق خارج از دستور :
ناتیلوس نرم تن مارپیچی ساکن آبهای عمیق و گرمسیری است که حداکثر ۲۲ سانتی متر رشد می کند و از رسته سرپایان که هوا را در داخل صدف خودش می کشد تا شناوریش را تنظیم کند و نسبت هر قطر مارپیچش به دیگری ۶۱۸/۱ (عدد فی ) می باشد .
عدد فی بیست و یکمین حرف الفبای یونانیست . و عدد فی معروف به عدد حیات است . قطر دایره های آفتابگردان نسبت به هم .. نسبت تعداد زنبورهای نر به ماده در هر کندو .. مارپیچ گل های مخروط .. آرایش برگ ها ، بندهای حشرات و تمامی تناسبات استخوانی در بدن انسان ، ۶۱۸/۱ یا همان عدد فی می باشد که نسبت الهی خوانده می شود .
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:48 توسط هنی
|
پاييز است به گمانم .. چه سوز سردي در استخوانهايم جاريست .. به گمانم دچار سردرگمی شده اند فصل ها .. همين روزها اين باشکوه هراسناک از راه مي رسد ، شايد روبرويم بنشيند و شايد دست سردش را روي شانه هايم بگذارد .. شايد در گوشم زمزمه آرامي کند .. ((هي رفيق آخر خط است)) ..
بايد گريخت .. از خودم مي گريزم از تو .. او.. ما.. شايدم شما!!
اينجا آسمان آبي هم تنگ شده .. دلـــــــــگير و خاموش .. و کوههاي خاکستري با آن سکوت حماقت بار و آن صبر مثال زدني بي خاصيتشان .. اين روزها آنها هم از سکوت به تنگ آمده اند .. طاقت قدم هاي سرد هيچ کسي را ندارند .. به سرعت خاک مي شوند .. شايد طاقت ايستادن هم نباشد . مي ايستم ، بر بلنداي صعود ، اما کاش فرصتي بود براي سقوطي سهمگين ، پاياني براي چشم هايي ملتهب و پر از ترديد .. دلواپس لحظه هاي پر رمز و دلـــــــــــــگير ..
و امام زاده اي که مهجور است و تنها .. بسان کوههايي که در برش گرفته اند .. اينجا هم برايش گريزي نبوده ..درست مثل من .. رغبتي نيست براي بازگوي دلتنگي ها .. براي اشک هاي در چشمه خشکيده .. شايد امام زاده خود محتاج گوش شنوايي باشد ..بايد از دلتنگي هايش براي کسي سخن بگويد .. از تنهاييهايش .. هي امازاده براي من بگو .. من کاسه صبرم را به پهناي اشکهايم وسعت داده ام ..
هي خدا ! اينجا که از هر جايي به آسمان نزديک تر است پس چرا باز هم اينقدر دوري ؟ شايد جهت يابيم اشتباه بوده .. نبايد اينقدر بالا باشي .. شايد بهتر باشد سقوط را تجربه کنم . شاید آنجا باشی .. هر چند که بگویند تنها نیستی اون بالا خدا نشسته !!!!!!!!!!!
. لحظه هاي آغشته به خون .. و باشکوه و ارام از راه مي رسد و زمزمه اي دلنشين ..(( هي رفيق ..آخر خط است ....))
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 21:43 توسط هنی
|
بودن يا نبودن .. مساله اين است ...! ؟اما واقعا مساله اين نيست .. راز هستي چيست؟ از نيستي آغاز شد ؟ يا از ازل بود ؟ گرفتار ناشناخته هاييم يا ناشناخته ها موهبتي هستند مجهول .. براستي به راز موهبت هاي مجهول شب انديشيده اي؟؟ موهبت هايي که بسياري از وقت ها نمي بينيمش ! يا نمي خواهيم که ببينيمش ! زايش و مرگ .. طلوع و غروب .. رايان يا اخرتي نديده ! آيا حقيقت دارد ؟ گاهي بيزار مي شوم از زندگي در دنياي مجهولات ... اما آش کشک خاله را خواسته يا نا خواسته بايد بلعيد ! شايد فرصتي براي فوت کردنش هم نداشته باشيم .. شايد هم داشته باشيم ..
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 23:34 توسط هنی
|
خدمت خدای گرامی ..
بیست و پنج سال پیش در چنین روزی حکمی به دستم رسید برای ماموریتی نامشخص .. و من
اطاعت کردم هر چند که جز اطاعت چاره ای نداشتم .. در طی بیست و پنج سال حتی یک بار
موفق به زیارت جنابعالی و یا گرفتن فرمانی مستقیم از شما نشدم ! هر کس از راه رسید
و دستوری داد ، هر کس از درستی سخنش ندا داد و گفت مرا گوش فرا دهید که من
راستگوترینم ! همه بر من برتری یافتند چه با نام مادر و پدر یا مدیر و ناظم و رییس
و استاد و هر کس که زور و قدرت بیشتری داشت !چه با نام زن ضعیف شدم و اسیب پذیر!!
اما کسی از تو برای من نگفت جز این که گفتند خوبی ، دوست داشتنی و مهربان هستی ،
قابل ستایش و پرستشی و من بنده و ناچیز و بیمقدارم !! لطفی کردی و مرا به این دنیا
آوردی؟ اما نگفتند چرا ؟ نگفتند زندگی در دنیایی که خود در آن غایبی و فقط از تو می
گویند چه لطفی دارد! چگونه باور کنم هستی وقتی که هر بار صدایت کردم پاسخی نشنیدم !
چگونه مهربانیت را باور کنم وقتی هرگز اشکی را از گونه های من پاک نکردی ! راستش
را بگویم ؟؟ خسته شدم ! من هیچوقت قصه بابا لنگ دراز و جودی ابوت را دوست نداشتم،
هرگز نخواستم برای کسی که ندیدمش و هر بار که نیازمند حضورش بودم نبوده نامه ای
بنویسم ! می خواهی برایت بشمرم دلتنگی هایم را ! غم هایم را ؟ نگرانی ها و افسوس
هایم را ! می شنوی؟ اصلا وجود داری؟ یا فریب لحظه های بی کسی را خوردیم و عاشقی خلق
کردیم تا زیارتش کنیم ! بگوییم فلانی رفت !! مهم نیست ! در عوض خدارا داریم ! برای
من از نشانه ها نگو! بجای هر نشانه ای که روزی هزار بار نشان میدهی فقط یک بار خود
رخ بنمایان ! قطعا نمی بوسمت ! در آغوشت هم نخواهم کشید .. فقط توضیح می خواهم ؟!
چرا ؟؟ این آفرینش برای چیست؟بیست و پنج سال کم نیست ! یک عمر است برای من ! منی که
اینبار اختیار را خود در دست خواهم گرفت ! نمی توانی .. چگونه است که عاشقم هستی
اما لطف کردی و مرا افریدی ! عشق بود؟؟ چه کسی پاسخ سوالهای نادانسته مرا می دهد ؟!
چه کسی پاسخ شکست های بی تقصیرم را می دهد ! چه کسی پاسخ اشک هایم را درقبال
نامهربانی ها و نامردمی ها را میدهد ؟ دوست داری بگویم قضا و قدر؟ دوست داری بگویم
فقط رضای تو؟دوست داری بگویم صبر میکنم در انتظار بهشت؟ حالم را از من گرفتی دلخوشم
میکنی به آینده ندیده ؟ مانند خودت؟ نادیده بزرگ ! دوست داشتنی عظیم؟ چه عظیم ستمی
بر من روا داشتی با آفریدنم ! چه امید هایی را ناامید کردی در قلب مادرم ! من بنده
ناسپاسی هستم و خواهم بود؟ ! هر بار که اینها را می گویم روزی هزار بار می گوید
خدایا جوان است بر جوانیش ببخش! اگر با عاشقم با صراحت نگویم با که بگویم ؟ مگر نمی
گویند بزرگی و آنقدر بخشنده که به دل نمی گیری؟ پس ترسم از چه باشد ؟ ازسوالهای
بیجوابم ؟ از احساسم ؟ از قلبم؟ ار فکرم؟ مگر نه اینکه خود مرا آفریدی؟ پس بهتر است
درک کنی!!!! منتظر پاسخت خواهم ماند .. اما می دانم.....
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 9:37 توسط هنی
|

و سوگند به سکوت مهتاب در هجمه بی امان سایه ها ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 19:10 توسط هنی
|

سوگند به شهامت آفتاب در لحظه غرقه شدن در آب...
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:20 توسط هنی
|

و سوگند به لحظهء سکوت باغبان، به احترام روز پروانگی....
(عکاس : خودم)
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 21:30 توسط هنی
|

و سوگند به سکوت سیرسیرک در هفده سال خاموشی در اعماق خاک ...
و سوگند به ترانه های ده روزه مرگ ....
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:49 توسط هنی
|

دنیای ما شبیه استخر بزرگی می مونه که آدمها درونش غوطه ورند ! عده ای تو قسمت های
کم عمق خودشون را به آب بازی مشغول می کنند واگر بی مقدمه و بی آموزش به عمق بزنند
قطعا غرق می شوند . تو قسمت های کم عمق زندگی خیلی مهم نیست که چکار می کنی ، مهم
نیست اطرافت چی میگذره . لازم نیست جهتی انتخاب کنی چون اصلا شنا نمی کنی و نقطه ای
را برای رسیدن اتنخاب نکردی که نیاز به جهت داشته باشی ! ولی باید یک روز یاد
بگیری که شیرجه بزنی تو قسمت های عمیق زندگی و اصول را یاد بگیری ... اما تو این
استخر بزرگ عده ای هستند که اگر چه اصول شنا کردن را می دونند اما روح آب را درک
نکرده و ازش هراس دارند ، این افراد بجای شنا در دریای زندگی و تلاش برای رسیدن به
هدف یک گوشه از استخر را محکم چسبیده اند و حاضر نیستند رهاش کنند ، این افراد
همیشه تو زندگی درجا می زنند ! باید بدونی که برای اینکه خودت را بسپری به آب باید
خوب خوب بشناسیش و ازش نترسی ! تو این استخر بزرگ همیشه مربی و غریق نجاتانی داشته
تا اصول را به تو یادآوری کنند ، تو برای رسیدن به هدف باید راههای مختلف و شناهای
مختلفی را بلد باشی ! فراموش نکن همه آدمهایی که تو استخر شنا می کنند هم قدرت هم
نیستند و همگی یک راه را برای رسیدن انتخاب نمی کنند ، وقتی شروع به شنا و رقابت
می کنی همیشه دورو برت شلوغه ، اما کمی که بگذره حریف هایی که مصمم به رسیدن نیستند
خسته می شوند و همگی به کناره می روند ! فرصت برای تو بوجود آمده ! پس صبر و
استقامت و تکنیک برای افزایش انرژی را فراموش نکن.اما چه عرضی شنا کنی چه طولی و
مسیر دورتری را انتخاب کنی مهم هدف تو برای رسیدنه ! هدف تو می تونه همون چراغهای
روشن کنار استخر باشه که در آب می درخشه و زیباتر به نظر می رسه ! اما همیشه همون
قدر که نزدیک به نظر می رسه نیست مهم اینه که تو بدونی خستگی و ایستادن وسط راه
باعث غرق شدنت میشه. و تو موظفی تا قواعد شنا را یاد بگیری چرا که اگر اصول را
ندانی خیلی زود خسته میشی و با هر دست و پایی که می زنی بیشتر فرو می روی ! ! باید
بدونی بعضی از وقتها نیاز به شنای استقامت داری و بعضی وقتها نیاز به شنای سرعت !
اما همیشه به یاد داشته باش ممکنه افرادی بی خبر و ناگهانی توی استخر شیرجه بزنند و
خیلی ها قواعد را فراموش میکنند ، همیشه آمادگی افرادی را داشته باش که ممکنه برای
نجات خودشون تو را هم زیر آب بکشند ! دریای زندگی همیشه غریق و غریق نجاتانی داشته
! پس سعی کن تا تو همیشه غریق نجات باشی نه غریق
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:55 توسط هنی
|

ماهیگیر عادت داشت توی دریا پرسه بزنه ،آخه هر وقت توی تور را نگاه می کرد یک ماهی
کوچولو را توی تورش می دید و خیالش راحت بود که صیدی داره ..
غروب که شد ماهیگیر خیلی دیر فهمید که ماهی کوچولو همیشه موازی با تور حرکت می کرده
..
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:26 توسط هنی
|