تبليغاتX
موهبت های مجهول شب
آخرین باری که نوشتم کی بود ؟ ۲ سال پیش  و بعد از آن بارها  نوشتم و پاره کردم .نوشتم و پاره کردم ... راستی چرا ؟ من که همیشه از خود سانسوری بیزار بودم بخاطر چی و بخاطر کی ؟ امروز اینجا نشستم و می نویسم اینجا روی خاک گور سرد مادرم بعد از روزها و هنوز یک چیز را زمزمه می کنم..چرا تو ؟چرا حالا؟ و جز زوزه باد توی گورستان سرد هیچ نمی شنوم و هیاهویی که چه زود خاموش خواهد شد . و آن هم بعد از روزها برای تو نوشتن و برای مرگ تو نوشتن از هر کاری سخت تره و هرکز کلماتی که احساس واقعیمو بیان می کنه را نخواهم نوشت چون نمی تونم . از مرثیه سرایی برایت بیزارم . از خدا بیزارم . از خودم بیزارم . از تمام مردمی که سعی می کنند به من بگویند مرگ حقه بیزارم و از تمام لحظاتی که مجبورم بی تو سرکنم بیزارم

اگر باز گردی .. اگر باز گردی ..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:13  توسط هنی  | 

 

آغاز است یا پایان نمی دانم تنها یک چیز را می دانم دردناک است ...دردناک!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:22  توسط هنی  | 

شب عید ماهی نخرید،می گفت می میره و ناراحت می شم ! به مرگ ماهی فکر کرد اما به مرگ ماهی فروش نه …
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:17  توسط هنی  | 

شادی جایی در درون قلبم ندارد ! اندوه زیباترین و خلاصه ترین واژه گفتنی است ! در دنیای وحشت و مرگ  و هراس، دنیایی که هنوز تعصب دختراکان را زیر سم هایش می درد و دنیایی که اعتراض حکم آشوب دارد و شایسته سرکوب و سرزنش است ، دنیای پایان نیافتنی الیورتویست های کوچک بیشمار که تقاضای بیشتری دارند از آنچه ظاهراحق اشان است … خسته ام ! به پایان نزدیکم ! نزدیکم !!

یک دقیقه به احترام دعا دخترک مظلوم کردوتمام دختران و زنانی که بی رحمانه به قتل می رسند سکوت کنید

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:17  توسط هنی 

هر بار که تصمیم به نوشتن می گیرم یقین می دانم که حادثه ای در درونم جاریست بی انکه بدانم چیست و در کجای این منیت بی ثبات من نهفته است وجودم سر تاسر اضطرابی عجیب می گردد ساعتها تلاش می کنم بیاندیشم به آنچه اندیشیدنی نیست و می گریم به انچه قابلیت درد را ندارد ، چرا که خلایی مطلق است.شاید این دیدگاه از نظر بسیاری پذیرفتنی و از دید بسیاری نامعقول و خطایی بزرگ است ، هر چند باور ندارم پراکنده گویی های ذهن خسته از اندیشه های پوشیده از غبار ناباوری و ترس قابل درک و پذیرش برای خوانندگانم  باشد .. گاه ننوشتن بهتر از نوشتن است ….   . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 7:16  توسط هنی 

نمی دونم از کجا شروع شد ، اصلا یادم نمی اد ، این حس جدید .. تنید و تنید و تنید .. تا به خرخره ام رسید و دار شد توی روح کم رنگ انسانیت نداشته ام ، بعد چرخید و جرخید تا جایی همه وجودم شد اضطراب نفرت ، نفرت از خودم ! بهش که فکر میکنم می بینم اظطراب پوستمو می ترکونه و از شقیقه هام می زنه بیرون .دلم می خواد همه تن بشه روزنه تا بریزه بیرون این دلشوره ، این نفرت ، باید روزنه ها رو بزرگ کرد ، یک کارد و تا دسته … که برسه به انتهای نداشته گم شده ام ، بیرون بریزه این نفرت ناشناخته از حس بودن و …
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 7:15  توسط هنی 

ترس ! بیا بازی کنیم ، چشمانت را می بندم ! اما تورا بخدا مرا پیدا نکن

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 7:13  توسط هنی 

Hey sAD GRIL

dont cry ..Dont cry ….

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 7:13  توسط هنی 

بهش می گن بازی یلدایی ! چراشو نمی دونم اما من اسمش را همین جا عوض می کنم می گدارم بازی حقیقت ! ح ق ی ق ت !! از گذشته ها نمی گم چون معتقدم گذشته ها گذشتن و باید فراموش شن ! آینده هم برای ادمی مثل من سرابه ! پس ؟! فقط و فقط حال ! از سهراب ، فروغ و محمد , حسین عزیز هم به خاطر دعوتشون تشکر می کنم !
طاقت یکنواختی را ندارم ، مدام باید تغییر کنم و تغییر بدهم ، یکنواختی از زندگی دلسردم می کنه ، هیچ چیز تو زندگیم بیش از چند ماه دوام نمی اره و مرتب تغییر می کنه بجز احساسم نسبت به ادمها ، که اگر اونم تغییر کنه سخت عوض میشه !
از مهمانی رفتن و مهمانی دادن با ادمهایی که با هام هم سویی فکر ندارند خوشم نمی اد و نمی تونم و نمی خواهم احساس ناخوشایند با اونها بودن را مخفی کنم و در 95% اوقات نمی تونم جلو زبونم را در انتقاد بگیرم !
دوست دارم لایت موزیک گوش کنم ، قهوه بخورم و کتاب بخونم ! ( از چایی بدم می اید ) ،
عاشق حیوانات هستم مخصوصا گربه ها ! اما خزنده ها رو دوست ندارم ، تلاشم برای ایجاد علاقه و نترسیدن از خزنده گان هرگز نتیجه نداده !!
دوست دارم تو حرکات و اتفاقات طبیعت دقیق بشم ، عکاسی را خیلی دوست دارم و گرفتن عکاس های گنگ و عجیب و غریب را بیشتر دوست دارم

از اناهیتا ، انوش ، برنادت ، دخترک و سیمای عزیز و هر کسی که این پست را می خونه و این بازی را انجام نداده برای ادامه این بازی دعوت می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 7:11  توسط هنی 

هی ! من هنوز درگیر یک احساس کهنه ام ….

نطق خارج از دستور: میرا عجیب روحم را خراشید، مرگ زیباترین پایان برای لبخندهای یخ زده بود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:9  توسط هنی 

با همه وجودم تلاش می کنم تا از این واژه دوری کنم اما نمی شود .. چراغ های یکنواخت خیابان پاییزی با سوزهای زمستانیش ، مردم یکنواخت هر روزی پیچیده در لباس های گرم عاری از گرمای زندگی اشان ؛ رفتگر های خسته که هزار بار مرگ برگ را نفرین می کنند ، مرد کوتاه هر روزی با نگاه های عجیبش و سلام آرام و خفه مرد صبگاهی با تمام تلاشش و من هرروز فکر میک نم او کیست؟ چرا از سلام های بی جواب خسته نمی شود دخترکی با کاپشن قرمز و من .خ س ت ه از این زندگی یکنواخت که حتی ابرهای اسمانش یک شکل شده اند .. و این خوره بی تفاوتی پیش می رود و من محکومم به تبعید و نجوایی آرام …

من خ س ت ه ا م

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:6  توسط هنی 


بار اولم نیست ..

بار آخرم هم نخواهد بود

کی چه وقت & چگونه & کجا

نمی دانم

آنجا که روح سرگردانم امان دهد
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:3  توسط هنی 

گریه نکن گلم ، من دل نازکم

- کی گریه نکنه عزیزم ؟

کودک درونم !

- می دونی دلم چی می خواد ؟

بستنی !!

-نه ! دلم می خواد بغلت کنم ! تو رو نه ها ! کودک درونتو ! منم نه ها ! کودک درونم !

هان؟

- می پوشم گرمم میشه ! در میارم سردم میشه ! تو بودی چیکار می کردی؟

خودکشی

چرا ؟ چون سردو گرمت میشه ؟

نه ! چون دیگه حالم از کودک درونم بهم می خوره !

- با چی خودکشی کنیم ؟

- من و کودک درونم !

دار

نه ! دارو دوست ندارم ! قرص!! دلم یک مشت قرص می خواد !!

دار خوبه ! تو هوا دست و پا می زنی و عین سگ جون می دی ! در عین بیجارگی و بدون راه در رو  .. نه میشه فریاد زد .. نه میشه فرار کرد

- اره ! با ۱ طناب زرد !! ترکیب سیاه وجودم با زردی طناب خیلی زیباست نه ؟

با استفراغ زرد و خون قرمز .. زیباست

- بذار سبز نفرت انگیز اینجا هم باز منشا نفرت باشه !

اما من سبزو دوست دارم

- اره ! عشق تو و نفرت من ! ترکیب قشنگیه نه ؟

خوبی؟

نه !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 21:38  توسط هنی  | 

و اسارت کلمات در روح نا فرمان

پیشرویست تا مرز جنون

انجا که خنده های تلخ ،فرمان مرگ حسرت اشک را صادر می کنند

تا سراب احساس چند قدم باقیست ؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:15  توسط هنی  | 

.....

اینجا خاموشی جاودان
بال و پر گسترده بود
این نغمه های شوم
در آغوش جاودان مرگ
بکارت می باخت
و کودک جنون متولد می شد
رشد می کرد
و در مرز فاجعه
می مرد ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:23  توسط هنی  | 

                                       

چهار پایه تبسم کوتاه بود برای رسیدن به فسیل خاطرات

دیدم جنازه صبح را

که تا دیر وقت دست و پا می زد برای رسیدن

و هراس را دیدم  که مدام می خندید

و انتـــــــــــــــــــــظار

آه حسرت می کشید

چهار چوب ذهن را گشودم تا خدا را تماشا کنم

ولی چشمانم را باد برد

و یخ منطق آبم کرد

امروز روحم در بستر نخوت

مدام هذیان خاموشی می گفت

و تبسم نبض سکوت می گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:33  توسط هنی  | 

آاآاآی ی ی  ناتیلــــــــــــــــــــــــوس ...

نسبت تیـــــــرگی بیگانگیم  تا تـــــــــابانی  مفهوم حضور

به نسبت قطریست از قطرهایت به دیگری

نطق خارج از دستور :

 ناتیلوس نرم تن مارپیچی ساکن آبهای عمیق و گرمسیری است که حداکثر ۲۲ سانتی متر رشد می کند و از رسته سرپایان که هوا را در داخل صدف خودش می کشد تا شناوریش را تنظیم کند و نسبت هر قطر مارپیچش به دیگری ۶۱۸/۱ (عدد فی ) می باشد .

عدد فی بیست و یکمین حرف الفبای یونانیست . و عدد فی معروف به عدد حیات است . قطر دایره های آفتابگردان نسبت به هم ..  نسبت تعداد زنبورهای نر به ماده در هر کندو .. مارپیچ گل های مخروط .. آرایش برگ ها ، بندهای حشرات و تمامی تناسبات استخوانی در بدن انسان ، ۶۱۸/۱ یا همان عدد فی می باشد که نسبت الهی خوانده می شود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:48  توسط هنی  | 

                      

پاييز است به گمانم .. چه سوز سردي در استخوانهايم جاريست .. به گمانم دچار سردرگمی شده اند  فصل ها .. همين روزها اين باشکوه هراسناک از راه مي رسد ، شايد روبرويم بنشيند و شايد دست سردش را روي  شانه هايم بگذارد .. شايد در گوشم زمزمه آرامي کند .. ((هي رفيق آخر خط است)) ..

 بايد گريخت .. از خودم مي گريزم از تو .. او.. ما.. شايدم شما!!

اينجا آسمان آبي هم تنگ شده .. دلـــــــــگير و خاموش .. و کوههاي خاکستري با آن سکوت حماقت بار و آن صبر مثال زدني بي خاصيتشان ..  اين روزها آنها هم از سکوت به تنگ آمده اند .. طاقت قدم هاي سرد هيچ کسي را ندارند .. به سرعت خاک مي شوند .. شايد طاقت ايستادن هم نباشد . مي ايستم ، بر بلنداي صعود ، اما کاش فرصتي بود براي سقوطي سهمگين ، پاياني براي چشم هايي ملتهب و پر از ترديد .. دلواپس لحظه هاي پر رمز و دلـــــــــــــگير ..

و امام زاده اي که مهجور است و تنها .. بسان کوههايي که در برش گرفته اند .. اينجا هم برايش گريزي نبوده ..درست مثل من .. رغبتي نيست براي بازگوي دلتنگي ها .. براي اشک هاي در چشمه خشکيده .. شايد امام زاده خود محتاج گوش شنوايي باشد ..بايد از دلتنگي هايش براي کسي سخن بگويد .. از تنهاييهايش .. هي امازاده  براي من بگو .. من کاسه صبرم را به پهناي اشکهايم وسعت داده ام .. 

                            

هي خدا ! اينجا که از هر جايي به آسمان نزديک تر است پس چرا باز هم اينقدر دوري ؟  شايد جهت يابيم اشتباه بوده .. نبايد اينقدر بالا باشي .. شايد بهتر باشد سقوط را تجربه کنم . شاید آنجا باشی .. هر چند که بگویند تنها نیستی اون بالا خدا نشسته !!!!!!!!!!!

. لحظه هاي آغشته به خون .. و باشکوه و ارام از راه مي رسد و زمزمه اي دلنشين ..(( هي رفيق ..آخر خط است ....))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 21:43  توسط هنی  | 

بودن يا نبودن .. مساله اين است ...! ؟اما واقعا مساله اين نيست .. راز هستي چيست؟ از نيستي آغاز شد ؟ يا از ازل بود ؟ گرفتار ناشناخته هاييم يا ناشناخته ها موهبتي هستند مجهول .. براستي به راز موهبت هاي مجهول شب انديشيده اي؟؟  موهبت هايي که بسياري از وقت ها نمي بينيمش ! يا نمي خواهيم که ببينيمش ! زايش و مرگ .. طلوع و غروب .. رايان يا اخرتي نديده ! آيا حقيقت دارد ؟ گاهي بيزار مي شوم از زندگي در دنياي مجهولات ... اما آش کشک خاله را خواسته يا نا خواسته بايد بلعيد ! شايد فرصتي براي فوت کردنش هم نداشته باشيم .. شايد هم داشته باشيم ..
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 23:34  توسط هنی  | 

خدمت خدای گرامی ..
بیست و پنج سال پیش در چنین روزی حکمی به دستم رسید برای ماموریتی نامشخص .. و من
اطاعت کردم هر چند که جز اطاعت چاره ای نداشتم .. در طی بیست و پنج سال حتی یک بار
موفق به زیارت جنابعالی و یا گرفتن فرمانی مستقیم از شما نشدم ! هر کس از راه رسید
و دستوری داد ، هر کس از درستی سخنش ندا داد و گفت مرا گوش فرا دهید که من
راستگوترینم ! همه بر من برتری یافتند چه با نام مادر و پدر یا مدیر و ناظم و رییس
و استاد و هر کس که زور و قدرت بیشتری داشت !چه با نام زن ضعیف شدم و اسیب پذیر!!
اما کسی از تو برای من نگفت جز این که گفتند خوبی ، دوست داشتنی و مهربان هستی ،
قابل ستایش و پرستشی و من بنده و ناچیز و بیمقدارم !! لطفی کردی و مرا به این دنیا
آوردی؟ اما نگفتند چرا ؟ نگفتند زندگی در دنیایی که خود در آن غایبی و فقط از تو می
گویند چه لطفی دارد! چگونه باور کنم هستی وقتی که هر بار صدایت کردم پاسخی نشنیدم !
چگونه مهربانیت را باور کنم  وقتی هرگز اشکی را از گونه های من  پاک نکردی ! راستش
را بگویم ؟؟ خسته شدم ! من هیچوقت قصه بابا لنگ دراز و جودی ابوت را دوست نداشتم،
هرگز نخواستم برای کسی که ندیدمش و هر بار که نیازمند حضورش بودم نبوده نامه ای
بنویسم ! می خواهی برایت بشمرم دلتنگی هایم را ! غم هایم را ؟ نگرانی ها و افسوس
هایم را ! می شنوی؟ اصلا وجود داری؟ یا فریب لحظه های بی کسی را خوردیم و عاشقی خلق
کردیم تا زیارتش کنیم ! بگوییم فلانی رفت !! مهم نیست ! در عوض خدارا داریم ! برای
من از نشانه ها نگو! بجای هر نشانه ای که روزی هزار بار نشان میدهی فقط یک بار خود
رخ بنمایان ! قطعا نمی بوسمت  ! در آغوشت هم نخواهم کشید .. فقط توضیح می خواهم ؟!
چرا ؟؟ این آفرینش برای چیست؟بیست و پنج سال کم نیست ! یک عمر است برای من ! منی که
اینبار اختیار را خود در دست خواهم گرفت ! نمی توانی .. چگونه است که عاشقم هستی
اما لطف کردی و مرا افریدی ! عشق بود؟؟ چه کسی پاسخ سوالهای نادانسته مرا می دهد ؟!
چه کسی پاسخ شکست های بی تقصیرم را می دهد ! چه کسی پاسخ اشک هایم را درقبال
نامهربانی ها و نامردمی ها را میدهد ؟ دوست داری بگویم قضا و قدر؟ دوست داری بگویم
فقط رضای تو؟دوست داری بگویم صبر میکنم در انتظار بهشت؟ حالم را از من گرفتی دلخوشم
میکنی به آینده ندیده ؟ مانند خودت؟ نادیده بزرگ ! دوست داشتنی عظیم؟ چه عظیم ستمی
بر من روا داشتی با آفریدنم ! چه امید هایی را ناامید کردی در قلب مادرم ! من بنده
ناسپاسی هستم و خواهم بود؟ ! هر بار که اینها را می گویم روزی هزار بار می گوید
خدایا جوان است بر جوانیش ببخش! اگر با عاشقم با صراحت نگویم با که بگویم ؟ مگر نمی
گویند بزرگی و آنقدر بخشنده که به دل نمی گیری؟ پس ترسم از چه باشد ؟ ازسوالهای
بیجوابم ؟ از احساسم ؟ از قلبم؟ ار فکرم؟ مگر نه اینکه خود مرا آفریدی؟ پس بهتر است
درک کنی!!!! منتظر پاسخت خواهم ماند .. اما می دانم.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 9:37  توسط هنی  | 


و سوگند به سکوت مهتاب در هجمه بی امان سایه ها ...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 19:10  توسط هنی  | 


سوگند به شهامت آفتاب در لحظه غرقه شدن در آب...
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:20  توسط هنی  | 


و سوگند به لحظهء سکوت باغبان، به احترام روز پروانگی....
(عکاس : خودم)
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 21:30  توسط هنی  | 


و سوگند به سکوت سیرسیرک در هفده سال خاموشی در اعماق خاک ...
و سوگند به ترانه های ده روزه مرگ ....
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:49  توسط هنی  | 


دنیای ما شبیه استخر بزرگی می مونه که آدمها درونش غوطه ورند ! عده ای تو قسمت های
کم عمق خودشون را به آب بازی مشغول می کنند واگر بی مقدمه و بی آموزش  به عمق بزنند
قطعا غرق می شوند . تو قسمت های کم عمق زندگی خیلی مهم نیست که چکار می کنی ، مهم
نیست اطرافت چی میگذره . لازم نیست جهتی انتخاب کنی چون اصلا شنا نمی کنی و نقطه ای
را برای رسیدن اتنخاب نکردی  که نیاز به جهت داشته باشی ! ولی باید یک روز یاد
بگیری که شیرجه بزنی تو قسمت های عمیق زندگی و اصول را یاد بگیری ... اما تو این
استخر بزرگ عده ای هستند که اگر چه اصول شنا کردن را می دونند اما روح آب را درک
نکرده و ازش هراس دارند ، این افراد بجای شنا در دریای زندگی و تلاش برای رسیدن به
هدف یک گوشه از استخر را محکم چسبیده اند و حاضر نیستند رهاش کنند ، این افراد
همیشه تو زندگی درجا می زنند !  باید بدونی که برای اینکه خودت را بسپری به آب باید
خوب خوب بشناسیش و ازش نترسی ! تو این استخر بزرگ همیشه مربی و غریق نجاتانی داشته
تا اصول را به تو یادآوری کنند ، تو برای رسیدن به هدف باید راههای مختلف و شناهای
مختلفی را بلد باشی ! فراموش نکن همه آدمهایی که تو استخر شنا می کنند هم قدرت هم
نیستند و همگی یک راه را برای رسیدن انتخاب نمی کنند ،  وقتی شروع به شنا و رقابت
می کنی همیشه دورو برت شلوغه ، اما کمی که بگذره حریف هایی که مصمم به رسیدن نیستند
خسته می شوند و همگی به کناره می روند ! فرصت برای تو  بوجود آمده ! پس صبر و
استقامت و تکنیک برای افزایش انرژی را فراموش نکن.اما چه عرضی شنا کنی چه طولی و
مسیر دورتری را انتخاب کنی مهم هدف تو برای رسیدنه ! هدف تو می تونه همون چراغهای
روشن کنار استخر باشه که در آب می درخشه و زیباتر به نظر می رسه ! اما همیشه همون
قدر که نزدیک به نظر می رسه نیست مهم اینه که تو بدونی خستگی و ایستادن وسط راه
باعث غرق شدنت میشه. و تو موظفی تا قواعد شنا را یاد بگیری چرا که اگر اصول را
ندانی خیلی زود خسته میشی و با هر دست و پایی که می زنی بیشتر فرو می روی ! ! باید
بدونی بعضی از وقتها نیاز به شنای استقامت داری و بعضی وقتها نیاز به شنای سرعت !
اما همیشه به یاد داشته باش ممکنه افرادی بی خبر و ناگهانی توی استخر شیرجه بزنند و
خیلی ها قواعد را فراموش میکنند ، همیشه آمادگی افرادی را داشته باش که ممکنه برای
نجات خودشون تو را هم زیر آب بکشند ! دریای زندگی همیشه غریق و غریق نجاتانی داشته
! پس سعی کن تا تو همیشه غریق نجات باشی نه غریق
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:55  توسط هنی  | 


ماهیگیر عادت داشت توی دریا پرسه بزنه ،آخه هر وقت توی تور را نگاه می کرد یک ماهی
کوچولو را توی تورش می دید و خیالش راحت بود که صیدی داره  ..
غروب که شد ماهیگیر خیلی دیر فهمید که ماهی کوچولو همیشه موازی با تور حرکت می کرده
..
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:26  توسط هنی  | 


خودم را روی یکی از صندلی های یکنواخت قرمز رنگ متصل به هم رها میکنم و نگاهم را
به سقف با لامپهای مهتابی کم نور و کثیف می دوزم .سعی میکنم صدا و همهمه اطراف را
نشنوم. اما ذهن خسته فرصت آرامش نمی دهد. پس سعی میکنم صداها را تفکیک کنم ،
صداهایی گنگ و نا مفهوم، گاهی صدای بچه ای ، چرخ های برانکاردی و صدای تلوزیون که
از دورتر به گوش می رسد . پیرزنی کمی دورتر از من نشسته ، لاغر اندام و استخوانی با
یک عصای چوبی شکسته که با چسب چوب و نخ تعمیرش کرده، مقنعه طرح داری پوشیده که بند
هاشو از پشت سرش بسته و عینک ته استکانی بزرگی با قاب مشکی به چشم زده که دسته هاش
روی مقنعه اش از پشت سر با یک کش سفت شده و چند تار موی سفیدحنا شده اش از زیر
مقنعه بیرون آمدهُ، دامنش که گلهای نیلوفر درشت به رنگ کرم داره از زیر مانتوی مشکی
گشادش بیرون زده و به عادت اغلب پیرزن ها شلواری پوشیده که پاچه هاش را توی جورابش
کرده ، روی صورت پر از چین و چروکش یک لک وجود دارد و هر از گاهی کیسه مشکی ای که
توی دستش داره را باز میکنه و محتویات درون کیسه را هوا میده !
پرستار صداش میکند..مادر تنهایی؟ یکی را بفرست بره پایین صندوق قبض نوار قلب را
برات پرداخت کنه !برای اولین بار صدایش را میشنوم که لرزان و آرام میگه : من کسی را
ندارم!! به سختی بر می خیزه و لنگان لنگان خودش را به پرستار می رسونه! دستش را که
دراز میکنه تا قبض را بگیره خانمی قبض را از دست پرستار میگیره ! من می گیرم برات ،
اولین واژه ای که  به ذهنم می رسه اینه که "چقدر تنهاست" سخت تر از رفت برمیگرده ،
اینبار کنار من می نشینه ، ظاهرا نفسی نمونده که تا صندلی قبلی بره ، نگاهم میکنه و
لبخند می زنه ! بی اختیار بهش لبخند میزنم ، کاری که هرگز در گذشته انجام ندادم ،
با خودم فکر میکنم حتی یک لبخند را هم نباید دریغ کرد ! بعد احساس نفرت عمیقی به
خاطر این دلسوزی در من موج می زنه و بالا میاد! این سرنوشت منه !! آینده منه ! اگر
خوش شانس باشم و به این سن برسم ، بعد باید بنشینم و آرزو کنم کاش کسی پیدا بشه و
من را ببره دکتر و یا اینکه کارهایم را انجام بده ... دوباره نگاهش میکنم ، رو به
آسمون کرده و مرتب زیر لب میگه شکر، شکر، خدایا شکرت ! و من نمی تونم بفهمم چرا !!
چشمهایم را میبندم ، دلم آرامش مطلق می خواهد ، بدون هیچ صدایی ، نه صدای تلق تلق
کولر ، نه زنگ موبایل ، نه گریه و ناله کسی و نه صدای ذهنم که دقیقه ای راحتم نمی
گذارد ، التماسش می کنم خفه شو ! آروم بگیر ، بگذار برای یک دقیقه هم که شده فکر
نکنم ! لعنت به این لحظات پر ازدحام نفرت انگیز...!
آرام صدام میزنه ! خانم!! شما هم وقت دکتر قلب دارین؟
- بله
شمارت چنده؟
- ۳
من ۹ ام ، ۶ تا بعد از شما !! قلبت درد می کنه؟
- می خواهم بگم نه ! خودم هم نمی دونم چه دردی دارم ؟! اما نمی دونم چرا کلمه  در
دهانم می ماسه !می گم بله !!
دکتر خوبیه؟ من بار اولمه !
- بله خیلی خوبه !
از جاش بلند میشه و لنگان یک دوقدمی بر میداره و برمی گرده و سرجاش مینشینه . دستش
را روی پاهاش می گذاره و کمی به جلو خم میشه ! به خوبی خستگی و درد را توی چهره اش
می بینم ! مستاصل و درمانده شده ، به صورتش و چشمانش نگاه می کنم ، هنوز هم میگه
شکر شکر شکر ...اما رنگپریده تر و نگران تر از قبل به نظر می رسه !
پرستاربیرون میاد ، شماره ۳ ..شماره ۳ ... صداش توی راهرو می پیچه ، همراه صدای
پیرزن توی سرم که میگه ۵ نفر دیگه ... و تنها یک چیز به ذهنم خطور میکنه :
ژاله از رخ به سترگ آه کشد 
که در این آینه مات ، نتوان ماه بدید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 17:40  توسط هنی  | 


برخی از انسانها مانند شیر دریایی می مانند. کم تحرک و بی توجه به موقعیت ، زمانی
که در جستجوی هدف و یا همان غذا هستند تمام توجهشون را معطوف به یک نقطه می کنند !
این افراد به اطرافشون توجهی ندارند ، بنابرین تغییر موقعیت را متوجه نمی شوند و
خیلی دیر متوجه خطر می شوند و زمانی که شروع به حرکت می کنند برای فرار بسیار دیر
شده و بسادگی طعمه دیگران می شوند . این افراد در بیشتر مواقع بدون توجه گذشت
میکنند ، گاهی این گذشت خطا و باعث زحمت و دردسر خودشان می شود.
گروه دیگری از انسانها مانند کوسه می مانند دارای قدرت بسیاری هستند اما موقعیت
شناس نیستند ، ترجیح می دهند دیکتاتور ماآبانه برخورد کرده و تمام موانع و مشکلات
را با زور و قدرت رفع کنند ، و مانند کوسه هر جا که بوی خون احساس کرده به سمت طعمه
می روند ،اما گاهی فراموش میکنند که ممکن است دامی برای آنها قرار داده شده باشد و
خیلی زود اسیر و دندان هایی  که روزی به آنها افتخار می کردند در معرض نمایش دیگران
قرار بگیرد .خشونت و غرورفرصت اندیشیدن را از آنها گرفته بنابرین به محکوم به فنا
هستند. کوسه ها گذشت ندارند ، خاصیت یک بعدی  آنها فرصتی برای گذشت نمی دهد ،
بنابرین منفور و آزار دهنده هستند.
گروهی همانند دلفین هستند ، نه به کسی حمله میکنند و نه اجازه میدهند تا به آنها
حمله شود .این گروه نه مانند کوسه ابن الوقت هستند که به سرعت تصمیم گرفته و عمل
کنند و ضریب شکست بالایی داشته باشند و نه مانند شیر دریایی ابن الجهل و بی توجه
نسبت به خود و موقعیت اطرافشان باشند .به خوبی محیط را بررسی کرده به گروه توجه
میکنند ، براحتی با اطراف تطبیق پیدا میکنند ، در نتیجه در محیط بقا پیدا
میکنند.دلفین ها برای بدست آوردن منافع گذشت می کنند چرا که معتقد به روابط متقابل
و همکاری گروهی هستند .
گروه دیگر مانند نهنگ قصاب می مانند ، به خوبی می دانند در چه هنگام برای گرفتار
کردن طعمه حمله کنند و تا کجا پیش بروند تا در گل و خشکی نمانند.اگر چه قوی و
ترسناک هستند اما قابل احترام و ستایش هستند چرا که می اندیشند و از موقعیت های
موجود به خوبی استفاده میکنند .نهنگ گذشت نمی کند !! اما چه تفاوتی میان کوسه و
نهنگ وجود دارد؟ کوسه ظرفیت گذشت و ببخش ندارد در صورتی که نهنگ چنان روح با عظمتی
دارد که هرگز به دل نمی گیرد تا نیازی به گذشت داشته باشد.
اما در زندگی و یا سازمان چگونه باشیم ؟
همواره به یاد داشته باشید کوسه و شیر دریایی دیر یا زود محکوم به فنا هستند ! پس
از چنین خصلت هایی به شدت دوری کنید .
در سازمان اگر زیر دست و کارمند هستید همانند دلفین عمل کنید ! موقعیت سنج، با دقت
! هماهنگ با گروه !دارای روح همکاری ، دارای قدرت گذشت و تحمل بالا ، قطعا موفق
خواهید شد .
و اگر در سازمان بالا دست هستید همواره نهنگ باشید و به یاد داشته باشید کوسه صفتان
همیشه در کمین هستند .
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 9:51  توسط هنی  | 


دیروز احساس را دیدم که خمیازه می کشید
تا کابوس حجم خالی وجود را مجسم نکند
تازیانه ذهن از باغچه رویا دزدکی گل می چید
چشمان پاییز
پر از شهوت چیدن شکوفه های احساس می سوخت
و سرمای تنهایی تا استخوانهای منطق می رفت
تا آنجا که ذهن
در آغوش عصیان
نهال پا گرفته احساس را
به بازی گرفته بود ...
 
دردی است  جانکاه  که همچون موریانه ای ،عروسک درون را می خورد و همچنان
لبخند،حماقت را بر لب به عاریه می کشد ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:27  توسط هنی  | 


حالا همه رفته اند . . .
و من باز در اتاق تنهاییم
سکوت را نشخوار می کنم
از حصار بلند خاکستری روحم
صدای روشنی می شنوم
دست فروشانی نور را حراج  کرده اند
و دستانی که نورها را زیر و رو می کنند ..
برای روزهای بی فروغی
سایه ایی می بینم در اندیشه اتهام بودن
و تاریکی
یغمازده و مبهوت
و من
بد مست از جرعه ای نور
سکوت را به دیوار تنهاییم بالا می اورم
احساسم می لرزد
انگار ضعف کرده!
پتوی شعرم را بدورش می پیچم
و باز
به تنهایی آغشته به سکوتم خیره می شوم .......
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:12  توسط هنی  |